جنون
لب پنجره نشسته بود و مشغول نگاه کردن به فلق بود زیرا رنگ سرخ آسمان را هنگام طلوع آفتاب خیلی دوست داشت ، این رنگ سرخ او را به یاد عشقش می انداخت ، او را خیلی دوست داشت آنقدر که حتی دوست نداشت او را بیرون از خانه ببیند ، زجرش می داد ، سرش داد می کشید ولی عشق درونشان بیشتر می جوشید ، از رفتار خود ناراحت بود که باعث اذیت او می شد و برای اینکه او را از دست خود رها کند وفاداری او را نسبت به خود زیر سوال برد تا بلکن دخترک او را فراموش کند و به مقصود هم رسید و دخترک او را رها کرد و هیچ وقت از او سراغی نگرفت ....
و سال هاست که او نزدیک طلوع آفتاب کنار پنجره اتاق خود در بیمارستان روانی می نشیند و به این فکر می کند که چرا از بیماری جنون عشق رنج نمی برد ولی رنج می براند ....
بی مقدمه
وقتایی که حالم تو گذشته گم میشه، از کنار یه سری ادما که رد میشه،
مثل همیشه سرگیجه میگیره.
ادمایی که مثل سیلی تو صورتت میخورن، و باز تورو به خودت میاره.
سرگیجه، توهم، سیاهی، نبودن جایی که دستت رو بگیری و در اخر که
پر شدی از همه ی این تهوعات بی مهابا و بدون هیچ معطلی زمین
خوردنت رو میتونی از خم شدن پاهات ببینی.
و ببینی که بازهم انقدر ضعیفی که حتی توی خیال هم نمیتونی با
گذشته ت دوباره روبرو شی.
تا اینجا فقط تهوع داری. فقط سرت گیج میره از اون ادما. فقط میخوای
از دورت فاصله بگیرن تا بتونی نفس بکشی، نفس بکشی بدون اینکه
بوی حضورشون رو مزه کنی.
مسلما اونا اینو نمیفهمن. نزدیکترت میشن ومیخوان دستت رو بگیرن
و کمکت کنن و جالب تر اینکه نگرانت شدن و علتشو میپرسن.
علت؟!
علت چی؟!
این تهوع؟
یا این زانو زدن؟
چیو داری میبینی؟
دلت برای من میسوزه؟ دلت برای من میسوزه که برای بوی تعفن تو به زمین
نشسته م؟ ...
دوست
دوست
در زبان ملل مختلف واژه دوست به گل واژه های مختلفی منتسب داده شده ولی همگی بر یک باورند که دوست یعنی کسی که به خاطر رفاقت با او حتی از مهمترین و دوست داشتنی ترین چیزهای زندگی بگذری ....
قسم به دوست و رفاقتش ، قسم به دوست و صداقتش ، قسم به دوست و حمایتش ، قسم به دوست و نجابتش ، قسم به دوست و ....
در این دنیایی که گرگ هاشان پوستین آدم به تن دارند و به همزادهاشان پنجه می اندازند تا بوی خون سیرابشان کند تنها من برای تو می مانم تا گلوشان بدرم و به جای طناب های پوسیده شان ، تن خود را ارزانی دارم تا با آسایش خیال مراحل زندگی را طی کنی ، کمکت می کنم تا میخ نگاه ناکسان را از عشقت پاک کنی و از تن نمی گریزم تا شاهد موفقیتت باشم ....
پیری می گفت :
از دوست چه دیدی که چنین مسروری ؟
گفت از دوست همان بس که ز ما یاد کند
الهی
به نام تو و به یاد تو
چون تو جانشین تمام نداشتن های منی
و ای کاش
به یاد من ...