جنون
لب پنجره نشسته بود و مشغول نگاه کردن به فلق بود زیرا رنگ سرخ آسمان را هنگام طلوع آفتاب خیلی دوست داشت ، این رنگ سرخ او را به یاد عشقش می انداخت ، او را خیلی دوست داشت آنقدر که حتی دوست نداشت او را بیرون از خانه ببیند ، زجرش می داد ، سرش داد می کشید ولی عشق درونشان بیشتر می جوشید ، از رفتار خود ناراحت بود که باعث اذیت او می شد و برای اینکه او را از دست خود رها کند وفاداری او را نسبت به خود زیر سوال برد تا بلکن دخترک او را فراموش کند و به مقصود هم رسید و دخترک او را رها کرد و هیچ وقت از او سراغی نگرفت ....
و سال هاست که او نزدیک طلوع آفتاب کنار پنجره اتاق خود در بیمارستان روانی می نشیند و به این فکر می کند که چرا از بیماری جنون عشق رنج نمی برد ولی رنج می براند ....